تبليغاتX
باغچهء نور

شعر:چلیپا

 

چلیپا

 

رفتی ولی نگر که چه بر جا گذاشتی

کوهی الم برای دل ما گذاشتی

راهی شدی وگرمی برفت از فضای من

دلرا اسیر سردی و سرما گذاشتی

رفتی شکست سنبله های امید من

پشتارهء امید به صحرا گذاشتی

رفتی گسست سلسله های خیال ها

با آنکه یاد خود تو به رویا گذاشتی

من ماندم و کویر و عطش همرهء سراب

با خاطرات خوش که ز دریا گذاشتی

ای ناشی در طریقت عشق جای شکوه نیست

تقصیر هرچه بود برما گذاشتی

اول تو شعر عشق بخواندی برای من

آنگه به نفس شعر معما گذاشتی

مارا به شهر شعر و غزل های آبدار

خواندی ولی فسوس که، تنها گذاشتی

با واژه های سبز چو باران به فصل مهر

رفتی بروی مهر مهر چلیپا گذاشتی

 

نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   • 

داستان: دختری به نام یافته

نجيبه "ايوبي"

 

دختري به نام يافته

 

زنگ سوم كه نواخته شد؛ "يافتهسرش را از روي بكس تكه پاره اش بلندكرد؛ ولي هنوز نگاهش به نوشته هاي پشت بكس مكتبي اش ميخكوب شده بود. روي بكس چرمي، اين كلمات و عبارات را ميخواند: يادگار سيده "سادات"، يادگار گل مكي، چند خط كج و معوج، باز هم يادگار؛ ولي اينبار با خطي زيبا نوشته شده بود: يادگار مريم جان "تنها"!

يافته، دوسه بار كلمه "تنها" را با خود تكرار كرد: يعني چي؟ يعني تنهايي براي همه وجود دارد؟ مريم كه تنها نيست، مادر دارد، پدر و خواهر و برادر دارد، بازهم نگاهش بر روي خطوط رنگارنگ بكس، به راهپيمايي ادامه داد؛ گويي چيزي وادارش ميكرد كه هرچه بيشتر، اين خط ها و نوشته ها را از نظر بگذراند.

همصنفي هاي يافته، مصروف شوخي هاي خود بودند؛ چون معلم هندسه، آنروز به صنف نيامده بود. همه شاگردان صنف ششم يعني همصنفي هاي يافته، نيامدن معلم را جشن گرفته بودند؛ يكي با تخته پاك به روي ديگري ميزد و از گردآلود شدن صورت همصنفي اش كيف ميكرد و ميخنديد؛ آن ديگري كفش هاي يكي از دخترها را جايي پنهان كرده و به صاحب كفش ها ميخنديد، چندتن از همصنفي هاي يافته، بالاي ميزي جمع شده و به عكسي خيره شده بودند كه مربوط به پسر 14 ساله نو مسلماني به نام شيخ عبدالله بود. همه دخترها با علاقمندي ميخواستند عكس را ببينند؛ اما براي يافته، حتي اين يكي هم، نميتوانست انگيزه يي شود كه نگاهش را از نوشته هاي روي بكس باز گيرد؛ او باز هم به بكس پوست شده اش، با علاقمندي و دقت مي نگريست و همه نوشته ها را ميخواند. اين بكس كه در گذشته ها مال عمه اش بود، همه چيز در آن نوشته شده بود و به چشم ميخورد؛ تاريخ ها، رسم هاي شمع و پروانه و قلب داغدار، رسم سيب كه كنارش نوشته شده بود: اين سيب سرخ است و در گوشهء راست بكس هم نوشته شده بود: "بريف كيس"؛ اما اينها نمي توانستند تاثير كلمه و تنهايي را كه مانند لكهء بزرگ ابر، فضاي دل او را تيره ساخته بود، كمتر كند.

لحظه ها به طرف زنگ تفريح پيش ميرفت، تعدادي از دخترها صنف را ترك كرده و به حويلي مكتب رفته بودند و دو سه تا هم، به يافته خيره شده بودند. آخر؛ وضع ظاهري يافته، ميتوانست هر بيننده اي را، براي لحظاتي متوجه خود بسازد؛ موهاي تقريباً بلندش كه از شانه ها پايين تر افتاده بود، خيلي نا مرتب و شانه نزده بود، حتي خيلي چرك و كثيف بود. پيراهن فراشوت سياه رنگ و رو رفته اش، باز هم ديدني بود؛ اين پيراهن هم، گويي به تن او دوخته نشده بود. رويش هميشه آثار دو سه تا زخم را درخود داشت كه فكر ميشد كسي با ناخن آنرا خراشيده است. يخن پيراهنش هيچوقت دكمه نداشت و....!

همين نكات باعث ميشد كه يافته، روزهاي شنبه را به مكتب نيايد؛ چون شنبه ها نگران صنف، تك تك ما را پيش روي صنف، فرا ميخواند و با دقت، نظافت ما را ميديد؛ پاكي لباس، اتوي لباس، ناخنها، موها و... همه را از نظر ميگذراند و واه به حال كسي كه درين روز، نامرتب ميبود و روي همين ملحوظ؛ يافته، شنبه ها را هرگز به مكتب نمي آمد و در ساير روزها سر و وضع نامرتب يافته، سبب ميشد كه ديگران به او بخندند؛ آنروز نيز همصنفي هايش، انگار او را با ريشخند نگاه ميكردند!

اما يافته، بيخيال به آنچه در اطرافش ميگذشت، به نوشته هاي پشت بكس غرق شده بود. همينطور كه نوشته ها را خوانده ميرفت، يكباره چشمش به جمله يي افتاد: "يادگار من راضيه، خواجه زاده به يافتهء ديوانه!"چيزي در ميان سر يافته صدا داد و دلش ريخت، پس مادراندرش راست ميگفته، او ديوانه است. يك لحظه همه افكارش را تمركز داد و از خود پرسيد: آيا من ديوانه هستم؟ در جواب اين سوال، خودش بلند بلند خنديد؛ چنان خنديد كه همصنفي هايش متوجه شدند و آنها نيز خنديدند. از ميان جمع دختران، صدايي بلند شد كه ميگفت: يافتهء ديوانه، سر خود ميخندد!

 با شنيدن آن جمله، ديگر يافته سخت باور كرده بود كه ديوانه است؛ نا خود آگاه خنديد باز هم خنديد، خنده هايش بلند تر، بي مفهوم تر و بي هدف تر ميشد، پي هر همصنفي اش ميدويد و با هر چه در دست داشت آنها را ميزد؛ دخترها كه چنين مضموني را از خدا ميخواستند، اينطرف و آنطرف ميدويدند و ميخواندند:

يافته گك ديوانه

 ما هاره ميدوانه

وقتي كه گيرماكرد

دگه هاره ميدوانه

با همين ترانه كه همصنفي هايش ميخواندند، يافته به نام "يافتهءديوانه" مشهور مكتب شد و از آن روز به بعد، هيچگاه كلمهء ديوانه كه با سماجت عجيبي كنار نام او گره خورده بود، يافته را ترك نكرد و هر كسي كه يافته را ميشناخت، نام مكمل او يعني (يافتهء ديوانه) را نيز ميدانست.

از آنروز به بعد، يافته كمتر به مكتب ميرفت، نه اينكه از خانه به مكتب نيايد؛ از خانه به عنوان مكتب رفتن بيرون مي آمد و اندكي دورتر از منزل زير پلي كه بالاي جوي خشك نزديك مكتب وجود داشت، ميخوابيد و همينكه آفتاب، بالاي پل به شكل عمد قرار ميگرفت، بلند ميشد و ميرفت به خانه.

اينطوري خيلي راحت بود؛ آخر نه در  مكتب،  دختر ها اذيتش ميكردند و نه در خانه، متحمل كار اضافي ميشد و شب ها كه مادر اندرش، انجام كارهاي اجباري را به او دستور ميداد و ميگفت: اين كار و آن كار رابكن! بار ها زنده گي آرام زير پل از نظرش ميگذشت و با خود ميگفت: آنجا چقدر آرام استم!

اما امان از دست اين دخترهاي مكتبي؛ بالاخره به زير پل آنجا كه يافته، از جنجال خانه و غوغاي مكتب به آن پناه ميبرد، راه پيدا كردند و با ديدن يافته و خوابيدن او در آن زمين نمناك جوي، حتي كساني كه به ديوانه بودن او باور نداشتند، ديگر باور كردند كه اين دختر 13 ساله كه زيبايي وحشيانه اي در عمق چشمان او ديده ميشد، ديوانه است. دخترها يافته را از زير پل، با زور بيرون آوردند. يكي بكس يافته را چنگ انداخت؛ اما يافته خودش را  به طرف او پرتاب كرد و  بكس را قاپيد. ديگران كه حساسيت يافته را ديدند، تحريك شدند تا بكس راچور كنند. يافته، به شكل عجيبي به بكس چسپيده بود و نميخواست آنرا از دست بدهد.

دخترها دست از سرش بر نميداشتند؛ يكي موهايش را مي كشيد و ديگري چادرش را. يكي از دخترها با اشاره به جوراب هاي پارهء يافته، به ديگران گفت: نگاه كنيد چه جوراب هاي شيكي! همراه با صداهاي خندهء دختران، احساس عجيبي تا مغز استخوان، يافته را سوزاند و به جوراب هاي  پاره پارهء خود نگاه كرد؛ با اين حال، نظر ش به كفش هاي پلاستيكي بي بندش افتاد. راستي، كفش هايش خيلي رنگ رفته و پاره بودند و بايد از دخترها خيلي متشكر ميبود كه از كفش هاي كهنه اش نامي نبرده اند.

راستي چرا اين دخترها كفش هايي به آن خوبي و جورابهايي به آن قشنگي داشتند؛ ولي يافته نداشت؟ چرا بكس مكتب آنها، اينقدر زيبا و نَو بود؛ ولي او بكسي را با خود به مكتب مي آورد كه تا يادش بود اين بكس هم د رخانهء شان بود؟

سوالاتي از ين قماش؛ پيهم و بي جواب، برق آسا از فكر يافته گذشتند. خود را ناتوان، بيكس، تنها و در مانده احساس كرد؛ ديگر صداي دختران را نمي شنيد. صداهايي شبيه رعد و برق را در سرخود احساس كرد و همراه با آن، درد شديدي استخوان هايش را فرا گرفت. وقتي چشم باز كرد؛ تاريكي را ديد و باز هم تاريكي را. چشمانش را ماليد؛ فكر ميكرد خواب مي بيند؛ پارس سگ هاي ولگرد به خودش آورد. متوجه شد كه شب است و تاريكي همه جا را فرا گرفته است.  از جا بلند شد، اين طرف و آنطرف را نگاه كرد؛ جز سياهي، چيزي نديد. از دورهاي دور، صداي شليك چند تير را شنيد، متوجه شد كه ناوقت شب است. در اين وقت كجا ميتوانست برود؟ اگر خانه ميرفت مادراندرش كه بدون آنهم، پي بهانه ميگشت تا او را سرزنش و لت و كوب كند، چه بر سرش مي آورد؟ چشمان غضب آلود پدرش كه از شدت خشم سرخ شده بود، در نظر يافته مجسم ميشد.

خدايا! يافته چقدر ناتوان بود؟ كجا ميتوانست برود، يكبار در دلش گذشت: كاش هرگز چشمم باز نميشد و همينجا در زير همين پُل ميمُردم! حالا كي باور خواهد كرد كه من تا اين وقت شب، زير اين پُل خوابيده ام؟ همانطور كه با سكوت شب نفس ميكشيد، زنده گي روزانهء خودش از نظرش ميگذشت و رفتار مادراندرش كه چقدر خشن است. به يادش آمد كه مادر اندرش، به فرزندان خودش خيلي مهربان است و به آنها بيشتر ميرسد. موقع تقسيم غذا، كوشش ميكند همه چيزهاي خوب را به فرزندان خودش بدهد و ميوه ها را هم به آنها تلاش ميكند. كي ميداند؛ اگر مادرمن هم زنده بود، شايد براي من هم همين كار را ميكرد!

 پارس سگها نزديكتر و نزديكتر ميشد، نجواي دو سه نفر هم به گوش مي رسيد. يافته، تا جايي كه ميتوانست خودرا كوچك كرد تا ديده نشود؛ اما سگ ها شامهء قوي دارند. سگي با سرو صداي زياد به طرفش رفت و اين كار سگ، كنجكاوي افرادي را كه درحال گذشتن از آنجا بودند، بر انگيخت و با روشن كردن چراغ دستي كه نورش مستقيماً به صورت يافته ميتابيد، دريافتند كه اينجا دختري را كه از صنف ما به دستور معلم نگران، به خانهء يافته غرض احوال گرفتن رفته بودند، با خشونت از خانه كشيده و گفته بود: دختر شوهرم، از مكتب گم شده به معلم و مديرت بگو كه پيدايش كنند.

 صنف ششم كه تمام شد، درجدول نتايج سالانهء صنف ما، در مقابل نام يافته، نوشته شد: "محروم امتحان" و سال آينده نام او دركتاب حاضري ما نوشته نشد و آهسته آهسته، "يافته" و "يافتهءديوانه از خاطره ها فراموش شد و هرسال كه ميگذشت، فاصلهء يافته با ما زيادتر ميشد و دختراني كه از ساير مكاتب و ولايات، سه پارچه مي آوردند؛ او را نمي شناختند.

ديگر كسي يافته را، با آن بكس كهنه و رنگ رنگي و پر از نوشته هاي با معني و بي معني اش، به خاطر نمي آورد؛ شايد معلم هاي ما از نبود يك دانش آموز تنبل، احساس رضايت ميكردند. چون هرگز هيچكدام از معلمين ما، نپرسيدند كه يافته چرا ترك مكتب كرده؟ حتي معلم نگران ما نيز هيچگاه نپرسيد كه او چرا درصنف حاضر نيست؟ شايعه هاي مختلف در شهر ما سر زبان ها بود؛ يافته گم شده، فرار كرده و... و... و...! خلاصه؛ يافته، ديگر مكتب نيامد و ما هم يعني هم ما  و هم،  هم مكتبي هاي ما، ديگر اين موضوع را فراموش كرديم.

سالهاي  پر مشقت، يكي پي ديگر مي آمدند و ميرفتند و يافته، ديگر از يادها رفته بود. صنف 12 را كه فارغ شديم، هر كسي پي كار و سرنوشت خود رفت و شايد اكثريت همصنفي هاي ما كه اكنون ديگر فارغان صنف 12 مكتب بودند، يا يافته را نمي شناختند و يا هم به ياد نمي آوردند.

روزها، مثل خشتها روي هم چيده ميشدند و سالها را مي ساختند و اين سالها، فاصلهء ما را با دوران مكتب و صنف و درس، زيادتر و زيادتر ميكرد.

در مهاجرت به سر ميبردم و غوغاي زمان، غوغاي مدرسه را از ذهنم زدوده بود. در صبح يكي از روزهاي خزاني، روزنامه اي را ورق ميزدم؛ چشمم به عنوان كوچكي در كنار چپ صفحهء سوم افتاد:

"زن 32سالهء افغاني اعدام شد!" در سطر اول آن خبر، چنين خواندم: "زني به نام يافته كه افغاني بوده و 32 سال عمر دارد، به جرم قاچاق مواد مخدر در زندان (...) اعدام شد." و اين خبر، مرا به ياد دوران مكتب انداخت و يكبار ديگر سيماي نامرتب "يافته در نظرم مجسم شد؛ ولي اينبار در زمان و مكاني متفاوت!

تهران، 16 عقرب 1380

 

نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   • 

داستان: سایه در تاریکی

سايه در تاريكي

  

يكي از شب هاي مهتابي بهار بود؛ از هر طرف تازه گي و طراوت، مشام جان را نوازش ميكرد. ساكنين بلا‌ك ما يكي پي ديگر، از كار روزانهء خود بر مي گشتند. آمد و رفت و سر و صدا در زينه ها، آهسته آهسته رو به خلا‌صي بود.  ما در خانهء خود مصروف چيدن دسترخوان شام بوديم كه نا گهان از آپارتمان همسايه، صدايي شبيه يك انفجار بلند شد. در وازه را گشودم تا ببينم چه خبر است؟ ديدم كه انجنير همسايهء ما، دخترك سيزده سالهء خود را در آغوش گرفته و با عجله از خانه بر آمد. دخترك از شدت ترس مي گريست.  پرسيدم: بيدر چه گپ است؟ در حاليكه هر دو زينه را يك قدم ميكرد، گفت: ديگ،‌ ديگ،‌ ديگ بخار! هماندم دخترك را به شفاخانه انتقال دادند و ساعتي بعد در حاليكه دو سه تن از همسايه ها همراهي شان مي كرد، به خانه بازگشتند. دست دخترك آسيب ديده، پانسمان شده و آويزهء گردنش بود.

آمد و شد همسايه ها و خويش و قوم هايي كه در نزديكي ها مسكن داشتند، تا ناوقت هاي شب، به خانهء انجنير ادامه داشت. ما وقتي از صحتمندي دخترك مطمئن شديم، به خانه هاي خود بازگشتيم.

تازه چشمانم از خواب سنگين شده بود كه صداي چيغ زني از پايين بلا‌ك به گوشم رسيد؛ يك لحظه معطل شدم، بعداً براي اينكه سبب چيغ را بدانم، سرم را از كلكين بيرون كرده ديدم كه دو سه نفر كه يكتن شان زن بود، مصروف گفتگو هستند. زن، با عجله نفس مي كشيد و همراه با آن، اشك هايش ميريخت. به خوبي آشكار بود كه ترس بر او مستولي ميباشد. يكتن از مردان كه از صدايش معلوم بود وكيل بلا‌ك ماست، زن را دلداري داده، ميگفت: برو خوارجان! هيچ چيز نيست، ده خيالت گشته، باز چرا اي بيدر كه همرايت است، چيزي ره نديده؟"

 مردي كه همراه زن بود، مي گفت: وكيل صاحب! چه بگويم، مه هم يك چيزي ره ديدم كه از كنار ما رد شد، مگر به گمان اينكه سياه سراست، به صورتش نگاه نكردم؛ ‌اما فكر ميكنم خواهرم يك چيز غيرعادي ره ديده كه چيغ زده. زن، هق هق مي گريست و از اشكريزي، مجال صحبت كردن نداشت.

همسايه ها؛ يكي و دو، از بلا‌ك ها پايين ميشدند و هر آن، به تعداد شان افزوده ميشد. همه از يكديگر مي پرسيدند: چه گپ اس؟ اي چه بود؟

وكيل بلا‌ك، به همه توضيح داده گفت: بيدر ها! هيچ گپ نيست، خير و خيرت است، ‌اين همشيره و برادر، از مهمانان انجنير صاحب هستند كه به پرسش دخترك شان آمده بودند؛ وقتيكه ميخواستند بخانهء خود برگردند، در زير بلا‌ك، كدام سايه درخت يا كدام چيز عادي ديگر، به نظر همشيره غيرعادي آمده و چيغ زده؛ در اثر چيغ اين همشيره، مه از خانه برآمدم؛ اما درين نواحي، هيچ چيز غيرعادي نبود. به گمانم كه همشيره ترسيده، يا چيزي ده خيالش گشته.

در جريان سخنان وكيل كوچه؛ زن، آهسته آهسته آرامش خود را بازيافت و در حاليكه نم اشك را با گوشهء چادرش از رخسارش پاك ميكرد، با شنيدن سخنان وكيل، اندكي بر افروخت و گفت: بيدر جان! مه طفل نيستم، به چشماي خود اعتبار دارم كه عوضي نمي بينه، بخدا قسم كه مه يك چيزي ره ديدم كه مثل انسان دست و پاي داشت، مگر رويش كاملا‌ً سياه بود و دو تا چشم در رويش بل بل ميكرد؛ وقتي مرا ديد و دانست كه مه هم او ره ديديم، ‌فرار كرد، ‌دويدنش يك قسم ديگه بود،‌ مه چيغ زدم! 

همسايه ها به اظهارات زن، به دقت گوش داده بودند؛ وقتي سخنان زن به اينجا رسيد، همهمه اي از حاضرين بالا‌ شد. همه با يكديگر پچ پچ ميكردند. هركس عقيده و نظر خود را ابراز ميكرد. دقايقي به همين منوال سپري شد و وكيل بلا‌ك، از حاضران خواست كه به خانه هاي خود برگردند و همسايه ها نيز محل را به قصد خانه هاي خود ترك كردند. زن نيز همراه با برادرش، بطرف خانهء خود روان شد. ‌او هنوز ميترسيد؛ زيرا با احتياط، اطراف را زير چشمي مي ديد.  لختي بعد، همه به خانه هاي خود بودند و جاي نجواهاي چند لحظه پيش را، آرامشي فراگرفت.

 اما فرداي آن شب، ازين حادثهء كوچك، قصه ها ساخته شد و همه جا در نانوايي محل، در دكان خياطي، در خوراكه فروشي، در كورس موره بافي و بالا‌خره در  هر اپارتمان؛ قصه، قصهء  بلا‌ك 11 بود كه هركس به خواست و نوبهء خود، به آن شاخ و پنجه ميداد و از كاه كوه مي ساخت؛ چنانكه در نانوايي بگوش خود شنيدم كه زنان ميگفتند: ديشب در بلا‌ك يازده؛ يك چيزي پيدا شده بود كه چار پاي و چار دست  داشت،‌ چشمايش آتشي بود. و در راه از زبان اطفال، شنيدم كه ميگفتند: در بلا‌ك 11 شيشك پيدا شده.

 روزها پي هم ميگذشتند و اين قصه، هر چه بزرگتر و تر سناك تر ميشد. هر كس خيالا‌ت خود را با آن پيوند ميزد؛ تا اينكه در يك صبح او اخر بهار، قبل از نماز صبح، خاله روگل نان پز كه مي خواست بطرف نانوايي خود برود، دم در دهليز با موجودي كه تنها اندامش شبيه انسان بود، سينه به سينه تكر كرد؛‌ خاله چشمانش را بست و صداي خفه اي از گلويش خارج شد "بسم الله الرحمن الرحيم! وقتي  چشمانش را گشود، چيزي در اطرافش ديده نميشد؛ اما خودش، در وجود خود هيچگونه توانايي نمي ديد و نمي توانست حركتي كند. به موجود مسخ شده اي ميماند كه از خود اختياري نداشته باشد؛ چند دقيقه بالا‌ي زينه ها نشست. يكبار احساس كرد كه خنكش مي شود.‌ بيچاره تحت تاثير تبصره هاي قبلي رفته و بكلي خود را باخته بود، با بسيار مشكل از جابرخاسته و دوباره به خانه برگشته بود.

 سه روز متواتر در بستر افتاده، در تب شديدي مي سوخت. همسايه ها كه  از ترسيدن خاله، خبر شده بودند و مشترياني كه دكانش را قفل مي ديدند به پرسانش مي آمدند و خاله هم، قصهء خود را به همه حكايت ميكرد و چون زن با ديانت و صديق و راستگو بود، همه قصه اش را قبول كردند و اين موضوع، صورت جدي بخود گرفت.

بعد از آن روز، همسايه ها فرزندان شان را اجازه نمي دادند كه به تنهايي از خانه بيرون شوند. خود نيز  وقت و ناوقت از خانه خارج نمي شدند؛ ‌حتي مردها كوشش ميكردند كه از كار و بار روزانهء خود، وقت تر باز گردند و قبل از فرارسيدن شب، در خانه باشند. حتي كار  به جايي كشيد كه دو فاميل از همسايه هاي ما كه خانه هاي شان كرايي بود، از بلا‌ك ما كوچ خود را به بلا‌ك هاي ديگر انتقال دادند؛ ‌كوتاه سخن اينكه بلا‌ك ما در ظرف چند هفته، در تمام محل و حتي تمام شهر انگشت نما شد.

خويشاوندان از ما مي پرسيدند كه آيا شايعاتي كه مردم مي گويند حقيقت دارد؟ مانيز آنچه شنيده بوديم بدون كم و كاست مي گفتيم. ساكنين بلا‌ك با يكنوع احساس همدردي به يكديگر نگاه مي كردند؛  دو اپارتمان خالي، تا چند ماه بدون سكنه باقي ماند.

 اپارتمان هاي خالي، در دل همگان ترس ايجاد ميكرد؛ تا اينكه در يكي از روزهاي تابستان، به يكي از اپارتمان ها كوچ آورده شد و دو سه روز بعد، اپارتمان ديگر نيز اشغال شد و با اشغال اپارتمان دومي، به ساكنين بلا‌ك ما يكنوع آرامش روحي دست داد و سايهء ترس، با مرور زمان كمتر و كمتر شد و رفته رفته، حادثهء ديدن آن موجود غيرعادي، در اذهان همسايگان ما كمرنگ تر و كمرنگتر شد؛ اما از شما چه پنهان، كه آن حادثه بخصوص بعد از اينكه براي خاله روگل در آن صبح وقت تابستاني چنان پيشامدي رخ داده بود، اكثر اوقات مرا به تفكر وا ميداشت. گاهي به قصه هايي مي انديشدم،  به كوه قاف و ديو و پري ...؛ اما هيچكدام از طرز فكرهايم نمي توانست حس كنجكاوي ام را اقناع كند. بارها گاهي براي چند دقيقه و زماني براي چند ساعت از پشت شيشه هاي كلكين، اطراف بلا‌ك را ترصد مي كردم؛ كوچكترين حركت از نظرم  دور نمي ماند؛ حتي اگر پشكي از زير بلا‌ك مي گذشت، با دقت تعقيبش ميكردم. چندين شب گذشت؛ ولي چشمانم چيزي را كه مي جست نيافت.

تابستان، با همه گرمايش گذشت و ترس از موجود غيرعادي، هنوز هم موجود بود.  يك روز خزان بود كه هوا خيلي بد و طوفاني شد، گرد و خاك زيادي به هوا بلند بود؛ ساعتي بعد، باران تندي با ريدن گرفت. دانه هاي باران، شيشه ها را مورد حمله قرار داده بود، بوي نم از زمين هاي اطراف ما برميخاست. كُرد گل هايي كه ساكنين منازل اول، مقابل اپارتمان هاي خود ساخته بودند، از آب باران پر شده بود. اندك اندك، تاريكي چيره شده و شب، چادر سياه خود را گسترده بود.

به طرف كلكين رفتم تا آنرا بگشايم؛ وقتي هواي خنك را حس كردم، چند نفس عميق كشيدم و هواي تازه و گوارا را تنفس نمودم. درين جريان، ناگهان سايه اي در زير درخت آلوبالوي با غچهء بلا‌ك، توجه مرا جلب كرد. به علت حس كنجكاوي كه در من وجود داشت، دقت كردم و در نتيجه دانستم كه انساني تنها در آنجا نشسته و دارد زمين زير درخت را با چوبكي ميكاود و گويي چُرت ميزند.

 ‌بدون اينكه فكر كنم چه مي گويم صدا زدم: كيستي؟ ده زير درخت چه ميكني؟ با شنيدن صداي من، سايه تكان خورد، ‌سايه ايستاده شد، سايه به بالا‌ نگريست، تا مگر مرا بيابد، من بيشتر دقيق شدم، رويش قابل رويت نبود، تنها چيزي كه قادر شدم در رويش ببينم، دو نقطه بود كه بل بل ميكرد. 

سايه پا به فرار نهاد، با چشم تعقيبش كردم؛ با تعجب ديدم كه وارد دروازهء دهليز اول كه راه رفت و آمد ما بود گرديد.  در يك لحظه، خون در عروقم خشكيد، نفسم بند آمد، ‌زانوهايم لرزيد؛ اما نميدانم چه باعث  شد كه يكباره از جا جستم و به طرف دروازهء اپارتمان، به راه افتادم. شايد به اين فكر كه اگر سايه، دروازهء ما را بكوبد، ساير اعضاي فاميل را خبر كنم. گوشم را به در اپارتمان چسپاندم: خاموشي، سكوت، سكوت دوامدار؛ سرا پا گوش بودم  و تمام حواسم متوجه دروازه بود، صداي خفيفي شبيه افتادن چيزي از داخل اپارتمان بلند شد. سايه را پشت سر خود احساس كردم، عرق سردي سراپايم را فرا گرفت، با ترس ولي خيلي با احتياط به دهليز نگاه كردم، با ديدن پوستري كه از ديوار دهليز تصادفاً افتاده بود، تر سم اندكي كم شد، جرئت كرده رفتم تا پوستر را بلند كنم.  همينكه خم شدم تا پوستر را بردارم، دروازه اپارتمان (نجارباشي) كه در منزل اول  زير اپارتمان ما قرار داشت به شدت بسته شد.

تكان سختي خوردم و به تعقيب آن، خون در رگهايم جريان يافت. دست ها و پاهايم كه تا آن لحظه، بي حركت  شده بودند، حركات عادي خود را باز يافتند. خاطرم آرامشي يافته بود؛ سايه در منزل اول مسكن داشت. پس بي مورد نبود كه مهمان انجنير و خاله روگل، در همين بلا‌ك با او مقابل شده بودند؛ پس او انسان است. با افكار آشفته و درهم، بخواب رفتم و خواب ناآرامي داشتم.

 فرداي آن شب، وقتي از خواب برخاستم، كسالت عجيبي داشتم كه آنرا از اثر ترس شب گذشته دانستم. در مورد آنچه شب گذشته ديده بودم، بسيار فكر كردم؛ بالا‌خره تصميم گرفتم كه بعد از صرف صبحانه، به خانهء نجار باشي بروم؛ وقتي در زدم، زن نجار باشي، در را باز كرد.

 سلا‌م كردم و با دقت به چهرهء زن نظر كردم؛ چشمانش بل بل نمي كرد. به خانه دعوتم كرد، داخل شدم؛ ‌خاموشي و سكوت، اولين چيزي بود كه توجه تازه وارد را جلب ميكرد. بعد از چند جملهء معمول احوالپرسي كه بين ما رد و بدل شد، تك تك ساعت ديواري، يگانه صدايي بود كه سكوت ميان ما را مي شكست. من در مورد چگونگي آغاز صحبتم مي انديشيدم. زن نجار باشي هم، خاموش بود و به چيزي فكر مي كرد؛ شايد آمدن غيرمتنظرهء من به منزلش، برايش  جاي تامل بود؛ سكوت ناراحت كننده شد.

بالا‌خره گفتم: شما در خانه تنها مي باشيد؟ بعد از مكث كوتاهي گفت ني. جوابي كه من ميخواستم نگرفتم. باز پرسيدم: ببخشيد غير از باشي صاحب، كس ديگري هم با شما زنده گي ميكند؟

به صورتم دقيق شد؛ طور يكه هر لحظه فكر ميكردم حالا‌ چشمانش بل بل خواهد كرد. ترسيدم، نگاهم را به خط فرش اتاق دوختم، باز به چشمانش نظر كردم؛ حالت عجيبي داشت، گويي از من مي پرسيد كه چرا اينقدر در مورد زنده گي خصوصي شان، پرس و پال مي كنم؟

باري، به ذهنم گذشت كه چرا با يك پرسش، خود و او را از اين رنج نجات ندهم؟ بناءً گفتم: ديشب ساعت 10شب، دروازه اپارتمان شما به شدت به هم خورد؛ خيريت بود؟ مهمان داشتيد؟

ديدم كه چهرهء زن، شگفت و به تعقيب آن گفت: حدس مي زدم كه حس كنجكاوي، شما را به خانهء ما كشانده، پس گوش كنيد: " نُه سال قبل، مه با باشي صاحب عروسي كردم. در خانوادهء باشي، چند فاميل كوچك برادران او و پدر و مادرش يعني خسر و خشويم يكجا زنده گي ميكرديم. برادر اولي او، يك دختر داشت كه تقريباً جوان بود؛ چون اولين نواسهء خانه بود، براي بي بي جان و بابه جان و كاكاها و عمه ها خيلي عزيز و نازدانه بود. ‌كتب ديني را نزد بابه جان خود خوانده بود و در آن وقت كه مه عروسي كدم، صبح ها و عصرها، دختران و پسران كاكاها و عمه هايش، در صفه كلا‌ن حويلي مي نشستند و هركدام به سويهء خود، از پارهء بغدادي گرفته تا سپاره هاي قرآن شريف و خواجه حافظ و ساير كتب را از او يعني از بنفشه درس مي گرفتند.  از شما چه پنهان، ما زن ها هم گاهي مشكلا‌ت خوده پيشش حل مي كديم. ‌ دختر با حوصله، كارفهم و زيرك بود. احترام بزرگان و شفقت بر كودكان را هيچوقت فراموش نمي كرد، به گفتهء مردم "پنج انگشتش، پنج چراغ بود."  به دليل داشتن صورت زيبا و سيرت نيكو، خواستگاران فراوان داشت. پدر كلا‌نش، تصميم گرفت كه اورا به يكي از اقوام مادرش شيريني بدهد، در همان آوان بود كه دامنهء جنگ به قريهء ما كشيده شد. يك شبانه روز تمام، قريهء ما در زير آتش توپخانه فرياد مي كرد، صدها تن خورد و بزرگ و پير و جوان، كشته و معيوب شدند. روز بعد، همه مردم قريه، به زيرزميني ها پناه بردند. خانوادهء ما در زيرزميني كه در باغ پيش روي حويلي ما قبلا‌ً به همين منظور ساخته شده بود، پناه برديم.

 يك روز، در آرامش سپري شد و مردم فرصت يافتند كه جنازه ها را دفن كنند، سنگ و چوب قريهء ما در عزاي نبود جوانان و شهيدا‌ن، خون گريه مي كردند. شام روز دوم بود كه باز هم توپخانه، بر خانه هاي قريه آتش كرد؛ زيرا مخالفين، خود را در خانه هاي قريه پنهان كرده بودند. انداخت ها؛ هر لحظه شدت مي گرفت، اطفال خانوادهء ما گرسنه بودند و هركدام، نان ميخواستند. در زيرزميني، هيچگونه خوراكه وجود نداشت. بزرگان، تصميم گرفتند كه بايد دو سه نفر از اعضاي خانواده، به خانه رفته و مقداري آرد را نان تهيه كرده باز گردند؛ بنفشه، اولين كسي بود كه داوطلبانه بخاطر پختن نان و نجات كودكان از گرسنگي، حاضر به رفتن به خانه شد. تصميم بر آن شد كه بنفشه و پدرش و يك زن ايورم، براي پختن نان، بخانه بروند؛ كه رفتند.

گلوله هاي توپ، اينجا و آنجا مي نشست و خانه ها را به ويرانه ها مبدل ميساخت، بنفشه و زن كاكايش، با عجله مقدار زيادي آرد از كندو كشيدند و خمير كردند و بدون اينكه انتظار رسيدن خمير را بكشند، آتش تنور را افروختند. دقايقي بعد، چوب ها سوختند و تنور آماده شد؛ بنفشه، بالا‌ي تنور نشست و زن كاكايش، شروع كرد به زغاله كردن.  پدر بنفشه، در پهلوي درب آشپزخانه نشسته و نگران اوضاع بود. هنوز دوسه نان بيشتر به تنور نرفته بود كه گلوله يي به بام آشپزخانه اصابت كرد؛ آشپزخانه، به كلي  غلطيد و مقدار زيادي گرد و خاك، به هوا بلند شد. ‌ما كه در زيرزميني بوديم، احساس كرديم كه گلوله در نزديكي  ما اصابت كده؛ اول خُسرم و به تعقيب او مادر بنفشه و بعداً ما از زير زميني  خارج شديم و به طرف خانه روان شديم،‌ از آشپزخانه، گرد و خاك و دود غليظ به هوا بلند بود. با ديدن آن منظره، خورد و كلا‌ن و پير و جوان، چيغ و فرياد كرده دويديم؛ ‌رشتهء باريكي از خون،  از دروازهء آشپز خانه جاري بود، صداي ضجه و ناله، از زير خاك ها به گوش مي رسيد، همهء ما شروع كرديم به پس كردن خاك ها!

 در اولين قدم، جنازهء پدر بنفشه از زير خاك بيرون شد.  بعداً گوشهء دامن زن ايورم ديده شد.  وقتي از زيرخاك كشيده شد، گردنش شايد با كدام رگ باريك، با تنه اش وصل بود. از گردنش خون جاري بود، فريادهاي اعضاي خانواده به هوا بلند بود. از داخل آشپزخانه، هنوز هم ناله هاي خفيفي به گوش مي رسيد؛ همه مي گفتند: بنفشه، بنفشه زنده است!  زودكنين، بكشينش، و اعضاي خانواده تلا‌ش عجيبي داشتند تا بنفشه را از زيرخاك و گل،  بيرون كنند.

 او را كشيديم، در حاليكه بيهوش بود. روي و شانه هايش به كلي سوخته بود. به عوض پوست رويش، خون و گوشت و چربي كه در آتش سوخته بود، ديده ميشد. مادرش با ديدن روي دختر يكدانه اش، چنان فرياد ميكرد كه ما مي ترسيديم ديوانه نشود. همهء تصورما اين بود كه بنفشه هم مرده است كه ايكاش مي مُرد؛ مادرش سرش را به سينهء خود گذاشت، حركت قلبش را شنيد و داد و فرياد كرد؛ ببرينش، بخدا بنفشه زنده است؛ داكتره بيارين يا اي ره ببرين...!

به هر شكلي بود، بنفشه را به شفاخانهء صليب سرخ رسانديم و در اونجه تداوي شد كه اگر مُرده بود، بهتر بود. در تمام رويش، دو تا چشم است و بس. پلك و مژه و ابرو، اصلا‌ً و جود ندارد. لبانش، شكل وحشت آوري بخود گرفته است. موي سرش، كاملا‌ً سوخته است. ديد چشمانش هم كم شده است.  خلا‌صه، چهره اش آنقدر زشت و غيرعادي شده كه در قريهء ما اطفال از او مي ترسيدند و خودش بي نهايت رنج ميبرد.

 از چند ماه به اينطرف، باشي صاحب او ره اينجه آورده و همراه ما زنده گي ميكنه، هيچ جاي نميره و خوده به هيچ كس نشان نميته، يگان وقت كه دلش  بسيار تنگ ميشه، نا وقتهاي شب از خانه برامده، اطراف بلا‌ك را يك دور زده،  به خانه باز ميگرده. خودش ميگه: خوب است در شب گردش كنم؛ هم مه هواي آزاده تنفس ميكنم و هم، كسي نمي ترسه.  شب گذشته هم، او بود كه از گردش دور بلاك، به خانه آمده و دروازهء اپارتمان از دستش، محكم بهم خورد.

چند لحظه، ميان من و زن باشي همسايهء ما، سكوت برقرارشد؛ او مي گريست و من ميخواستم سكوت را بشكنم كه متوجه شدم، گونه هايم از اشك تر است.

نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   • 

داستان: بازيچهء مرگبار

بازيچهء مرگبار

 

 

بهار؛ با همه زيبايي هايش، زمين را در آغوش  گرفته بود. درختان، جامهء زمردين به تن كرده بودند و همه جا عطراگين بود؛ اما مادر متين، از اين همه زيبايي و خوبي امساله، هيچ خوشش نيامده بود. يادم مي آيد كه يكروز با زن همسايهء خويش گفته بود: ننه سليم جان!  امسال، بهار يك قسم ديگه است؛ همه جاي به نظرم تاريك و دود آلود ميايه و دلم به كار و بار خانه نميشه. وقتي كه طرف هاي عصر ميشه و كنج هاي خانه تاريك ميشه، دلم تنگ ميشه و ميخايه كه بلند بلند چيغ بزنم، و ننه سليم گفته بود: مادر متين جان! اي گپ ها چيست؟ جان خوار! بهار است، سال نو است، به فال نيك بگير! خدا اولادك هايته نگاه كنه، خوده، ده كار و بار خانه مشغول كو و اي فكرهاي بي معني ره از سر خود دور نگاه كو!

روزهاي طولاني بهار، رو به پايان ميرفت و آهسته آهسته گرماي شديد، جاي هواي گواراي فصل طراوت را اشغال ميكرد و متين كه تازه نهمين بهار زنده گي را طي ميكرد، همه روز گياه هاي هرزه و بيكاره را از زمين و پشتهء پُلوان مي چيد. يكروز در نزديكي خانه، چند گياه هرزه را نزد مادر آورده گفت: مادر! اين گل است؟ و مادرش گفت: ني جان مادر! اين، گل نيس. مرغيلان است و اين، خاكسترك و اين هم، گندمك. باز هم متين گفت: مادر جان! اگه مه اي ره ده زمين بشانم، گل نميكنه؟ مادرش گفت  ني جان مادر! گل نميكنه. امسال تو گُله بسيار دوست داري، تا دو سال پيش، گلدان هاي پدرته خراب كده مي شكستاندي؛ ولي امسال، هر چيزه گل مي بيني!

متين، با شنيدن جملهء آخري، نگاه نافذي به مادر افگند و درحاليكه بعضي كلمات را نيمه و شكسته ادا ميكرد گفت: مادر جان تو گپ دلمه زدي؛ باد از مرگ پدرم، دلم ميشه كه كل درختاي ده ما گل بگيرن و ده برگ گل ها نوشته شوه كه جنگ بس است!  باد از او؛ شمال، برگ گل هاره ده كل دنيا ببره تا همه مردم دنيا اونا ره بخانن و بدانن كه خدا جان، جنگه خوش نداره؛ تا كه ديگه پدر هيچ كس نمُره، تا ديگه هيچ بچه ده دنيا يتيم و تنها و بي پشتي و بازو نشوه كه بسيار سخت است، مادر بسيار!

بغض، گلويش را بست؛ مادر، ديگر طاقت نتوانست، پسرش را تنگ در آغوش گرفته بوسيد، اشك هاي مادر و پسر به هم آميختند و مادر، در ميان هق هق گريه، خطاب به پسرش گفت: بچيم! مه صدقه دلكت شوم كه ايقه درد و آرزوي كلانه، چطور ده ميان او جاي دادي؟ در اينوقت، متين زود زود اشك هاي خوده پاك كد و به مادرش گفت: مادر جان! چشمايته پاك كو كه مومن آمد؛ او خورد است، دلش طاقت گريان توره نداره، مومن كه هنوز سه ساله نشده بود، با چهرهء عبوس و ناراضي، خوده به مادر رسانده گفت: مادر! اونو امينه؛ گاديگك مره گرفته نميته.

متين كه دلش سخت به برادرش سوخته بود گفت: جان بيادر! گريه نكو! مه كه بازار رفتم، به تو هرچيز ميارم؛ گاديگک، اسپك و هر چيز ديگه!  با شنيدن سخنان متين، برق شادي در چشمان مومن درخشيدن گرفت و با خيز وحشت و شادماني، همراه مادر راهي خانه شدند. هنوز چند قدمي بر نداشته بود كه متين، به سرعت قدم هاي خود افزود و بعد هم دويد، خم شد و چيغ زد كه: يافتم.

مادر، با چشمان نگران به پسرش ديده گفت: چه ره يافتي؟ متين گفت: موتركه يافتم! به مومن گفته بودم كه برش هرچيز  ميارم و موترك را كه رنگ سرخش، چشم را خيره ميكرد، به مومن نزديك كرده گفت: ببين، بيادر جان! اين موترك، كوك ميشه و راه ميره.  دستش با كليد موترك، تماس مختصري كرد و صداي هولناكي بلند شد! مادر كه چند قدم  از آنها فاصله داشت، پسرانش را در ميان دود و خاك گم كرد و فرياد زد: خاك به سرم شد و با عجله در ميان خاك و دود، به جستجو پرداخت؛ دستش به مايع گرمي فرو رفت و ديگر از هوش رفت. وقتي چشمش باز شد، در اطرافش شور و غوغا بر پا بود!

 نا خود آگاه از جا برخاست، هنوز افكارش تمركز نيافته بود. همه چيز را با نگاه هاي تعجب آميز از نظر گذارند؛ در وسط خانه، چيزي را كه ايكاش نديده بود، ديد! جسد پارچه پارچهء متين، در وسط اتاق بود. آنطرفتر، مومن را ديد كه به نوع عجيبي، فرياد ميكشيد و از درد مي ناليد. طفلك معصوم، از داشتن دست راست محروم شده بود!

 با ديدن چنين يك صحنهء هولناك، تو گويي فرياد همهء مادران درد ديدهء دنيا از گلويش خارج شد و يكبار ديگر از هوش رفت.
نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   • 

داستان: قربانی

قرباني

 

 

آنروز؛ همه منسوبين مكتب از مدير تا شاگرد و حتي ملازمين، در يگانه ميدان مكتب كه كنار مخزن آب  واقع شده بود، اجتماع كرده بودند. قرار بود كه گروپي از كارمندان يكي از مؤسسات ماين پاكي، به مكتب آمده و انواع و اقسام ماين ها و خطرات ناشي از آنرا براي شاگردان مكتب، والدين آنها و اهالي منطقه بشناسانند.

هنوز گروپ مذكور، وارد مكتب نشده بود؛ اما اهالي منطقه و والدين دانش آموزان، آهسته آهسته وارد مكتب شده و به رهنمايي بعضي از آموزگاران،  به جايي كه براي شان در نظر گرفته شده بود، قرار مي گرفتند و چوكي ها، داشتند يكي يكي، و دوتا دوتا، پر مي شدند. لحظاتي در انتظار گذشت، و بالاخره سرو كلهء مدير مكتب پيدا شد كه همراه با دوسه تن آدم هاي پاك و منظم كه معلوم بود كارمندان آگاهي از خطرات ماين استند، به طرف جمعيت مي آمدند.

 تازه واردين سلام كردند و مدير مكتب خطاب به جمعيت گفت: حاضرين محترم، شاگردان عزيز! برادران ما آمده اند تا ما و شما را از خطرات ماين با خبر بسازند، سخنان آنها را به دقت بشنويد كه ارزش حياتي دارد، و رشتهء سخن را به كارمندان مؤسسه داد؛ آنها از بيك همراه خود، مدل هاي چوبي و پلاستيكي ماين را بيرون كرده، بالاي ميز چيدند؛ با به كلبدين ملازم مكتب، با ديدن ماينها، خطاب به بچه ها گفت: دور باشيد، احتياط كنيد، شايد او مدل هاي ماين را حقيقي پنداشته بود! كارمندان مؤسسه، به نوبت معلومات بسيار جالب و شنيدني كه تا آن موقع نشنيده بوديم، بيان كردند و بعد از حاضرين، خواستند كه پرسش هاي خود را مطرح نمايند. تعدادي از حاضرين، سوالات شان را مطرح كرده و جواب دريافت مي كردند و ديگران با علاقمندي مي شنيدند.  در گرماگرم گفت و شنود، صدايي از قطار سوم بلند شد كه مي گفت: برادرها! به حاضرين بگوييد به من نظر كنند.

 با گفتن همين جمله، دستش را از زير چادر دومتره اش بيرون كشيده و گفت: نگاه كنيد! مه هفت سال است كه با يك دست، زنده گي ناكامي را پيش ميبرم. بعد چوبدست خود را بلند كرده گفت: و هفت سال است كه با اين چوب، حركت ميكنم.  با شنيدن و ديدن آن حالت و دست و پاي قطع شدهء آن زن جوان، سرم چرخي خورد و ديگر از شدت اندوه نتوانستم بشنوم. تنها حركات لب ها و يگانه دستش را ميديدم؛ ولي ندانستم كه از آن به بعد او چه گفت؟

آنچه مرا از شنيدن باقي سخنان او باز داشت، سخنانش نبود؛ بلكه دردي بود كه در صدايش نهفته بود و آن حالت حزن انگيز صداي او، چنان مي نمود كه آنچه ما مي بينيم، فقط قسمتي از رنج اوست  نه تمام آن سختي و بدبختي که او ديده و کشيده بود.  حالم اندكي بهتر شد، شنيدم كه كسي چق چق ميكرد و ديگري بيچاره بيچاره، مي گفت!

به طرف زن ديدم به تلخي مي گريست، با بلند شدن صداي گريهء او سكوت عجيبي برمحفل حكمفرما شد، حتي كم سن ترين شاگردان مكتب نيز كاملاً خاموش بودند.

زن، سكوت و نگاه هاي ترحم آميز اطرافيانش را براي خود يكنوع همدردي تصور نموده و اندكي از بغض گلويش كاسته شد و در حاليكه با سرفه اي گلويش را صاف ميكرد، خطاب به گروپ آگاهي گفت: "برادران! شما صواب بزرگي را كمايي مي كنيد؛ زيرا اشخاص نا آگاه را از خطراتي كه هر لحظه جان و صحت شان را در هر جا تهديد مينمايد، با خبر مي سازيد؛ و اين، خود خدمت بزرگي است كه به بشريت انجام ميدهيد. خداوند شما را اجر بدهد؛ مگر....

با گفتن كلمة مگر، لب از سخن فروبست  و در حاليكه همه منتظر بودند تا بشنوند كه ديگر چه خواهد گفت؛ با مشكل به چوكي خود نشست! و او شايد به دنبال كلمهء مگر، ميخواست بگويد: ايكاش در آن زمان هم امكانات دادن همچو آگاهي ها مي بود تا او هم از نعمت دست و پا محروم نمي شد.

سكوت غم انگيزي بر حاضرين سايه افگنده بود كه حتي هر بيسوادي، ميتوانست عمق اندوه حاضرين را بخواند. فضاي محفل را گردغم بزرگي مكدر ساخته بود. همه با يكنوع دلسوزي و ترحم، به آن زن مي گريستند؛ حتي خاله شاه كوكو كه زنده گي خود و فرزندانش پر بود از همچو حوادث و اتفاقات، به آن زن با چشم ترحم مي ديد. شايد به جواني اش افسوس ميخورد، كارمندان آگاهي هم، خط هايي به پيشاني شان افزوده شده بود واين خود نشانهء ناراحتي دروني شان بود؛ آنها ساز و برگ خود را جمع كرده خدا حافظي نموده رفتند.

 بعد از رفتن آنها؛ چند تن از زنان و دختران، دور و بر زن را گرفته از او سوالاتي مي كردند. من كه از گوشه يي، ناظر اين گفت و شنودها بودم؛ از سيماي زن، ناراحتي عميقي را ميخواندم و ميديدم كه هر لحظه، زن ناراحت تر مي شود. به جمع زنان، نزديك شدم. در همين موقع او نيز خواست از جايش برخيزد، همرايش در برخاستن كمك كردم؛ چوبدستش را به دستش دادم، به چهره ام نگاه عميقي انداخت و گفت: از ين همه سوال تكراري، ديگر خسته شده ام؛ همه، در همه جا از من مي پرسند كه كالايم را چگونه مي شويم؟ ديگ را چگونه مي پزم؟ خمير را.....؟ سپس آهي كشيد و خاموش ماند.  بين من و او، خاموشي حاكم شد و اين خاموشي، ميتوانست جواب صد سوال باشد...

                                                                                                   1365 خورشيدي

                                                              چاريكار

نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   • 

داستان: بازگشت

                                                               بازگشت

 

بازار؛ گرمتر از روزهاي عادي بود وجمع وجوش فروشنده ها و مشتري ها زياد تر از روزهاي ديگر. بازار سردار نخودفروش هم چوك بود و اطرافش را بچه هاي قد و نيمقد حلقه كرده بودند؛ بچه ها نخود ميخواستند و نخود گرم، و سردار نيز خوش خوش بود؛ زيرا امروز سرصبح، نصف نخودش به فروش رفته بود واين گپ بي سابقه بود؛ اما اي گپ ها وخوشي هاي سرداره به كاكا جمعه چه؟ او اصلا‌ً سروصداهاي اطرافش رانمي شنيد. او بالا‌ي تبنگ توت و چارمغز  ايستاده بود و هيچ سودا نكده بود؛ شايد مشتري ها باديدن اينكه كاكاجمعه به چرت رفته است، نخواسته اند كه مزاحمش شوند و مواد خودرا از جاي ديگر خريده اند.

كاكاجمعه غرق تفكرات خود بود و با خود مي انديشيد: مچُم كه لالا‌ امير راست ميگه ياني؟ آيا نذير مه كه خدا ميدانه دركدام ملك مردم با نامرادي زنده گي ميكنه، پيشم ميايه ياني؟ هان اگه راديو اعلا‌ن كده باشه كه مهاجرينه از ايران مي كشند، ديگه نذير جان مه در اونجه چه مي كنه؟ حتماً ميايه حتما"؛ و آرزو ميكرد كه كاشكي يك راديوگك ميداشت كه خودش به گوش خودش خبرهاره مي شنيد و خاطرش خوش ميشد و يادش ميامد كه چطور نذيرش، بخاطر پيداكردن يك لقمه نان، از وطن رفت و پدر و مادرش را تنهاي تنها گذاشت و باز فكر كرد كه مادر نذير هم، مثل خودش ناجواني كد و مره در دنياي خدا، تك و تنها مانده پس رايش رفت؛ خدا مغفرتش كند!

باز مشكلا‌تي راكه طي سه سال جدايي از زن و فرزندانش، سرراهش سبز شده بود حساب ميكرد؛ در همين چرت ها تا گلو غرق بود كه صداي سردار را شنيد كه مي گفت: كاكاجمعه! امروز گيچ واري استي، سيل كو همگي خوش استن، دولت تغيير كده و راديو گفته كه سراز امروز، ديگه فير نميشه يعني كه ما و شما با آرامي كار و بار خوده مي كنيم. ده ايتو روز خوشي، تو چرتي استي! خيريت خو باشه؛ ‌ناخوش نباشي كاكا؟

كاكاجمعه؛ به مشكل رويش را به طرف سردار نموده گفت: زنده باشي جوان كه ده فكر ماستي. مره چرت همو بچه برده كه اگه يكدفعهء ديگه هم ببينمش ديگه غم ندارم.  بچيم! مه افتو  لب بام استم؛ امروز استم، صبايم ده شك است و ميترسم كه نذيره نديده بميرم.

سردار گفت: ني كاكاجمعه! دنيا به اميد خورده شده، حوصله داشته باش؛ انشاءالله كه نذير هم همراه ديگه وطندارا پس خواهند آمد. قسمي كه آوازه است، ميگن كه بسياري از وطنداراي ما، مال و منال خوده كه آورده نميشد، فروخته اند  و ميخاين به ملك پدري خود برگردند؛ از كجا معلوم كه نذير هم در ميان شان نباشه؟"  وكاكاجمعه گفت: بيه سردار بچيم، هر چه باشه؛ خير دو جانب باشه. چيزي كه ده نصيب و تقدير آدم باشه، ديگه نميشه. اگه ديدار بچيم ده نصيبم بود، مي بينمش؛ اگه ني به خدا مي سپارمش.

‌ بعد از تبادلهء اين سخنان، هر دو مصروف كار خودشدند و بعد از آن روز، هر روز همين سردار بود و همين كاكاجمعه و همان گپ ها و آوازه هاي سرچوك؛ و فكر آمدن نذير، يگانه مونس شبهاي كاكاجمعه شده بود.

فكر ميكرد كه اگر نذير بيايه و بپرسه كه مادرم كجاس؟ چه بگويم؟ ميگم كه رفته خانهء خاليت.  باز اگر از جاي ديگه خبر شوه چطور ميشه؟ و بالا‌خره باخود ميگفت: برو هرچه كه شد راست خوده ميگم،‌ ميگم كه غم دوري توره طاقت نكد و يك شامكي در حاليكه نام توره به لب داشت، جان خوده به جان آفرين سپرد و مره مثل تو تنها گذاشت. و باز با هزار و يك چرت، به خواب  ميرفت. در خواب، نذير و مادرش راميديد كه با هم قصه مي كنند؛‌ نذير از سرگرداني هايش ميگويد و مادرش از رنج و عذابي كه از دوري او كشيده و از اشك هايي كه در فراق او ريخته، قصه ميكند و باز مادر نذير را مي ديد كه نذير را غرق بوسه ميكند و ميگويد: شكر بچيم كه آمدي، پشت پدرت از غم دوريت كُپ شده بود. صداي اذان صبح، بيدارش ميكرد، ميديد كه همه خواب بود و خيال؛ نه نذير است و نه مادرش، چار طرف اتاق را ميديد، از اتاق خالي بدش مي آمد. باز با خود ميگفت: اگه نذير بيايه، برش زن مي گيرُم تا كه ديگه، خانه خالي نباشه. و سپرد به خدا! گفته از جا بر ميخاست و ميرفت تا وضو بگيرد و نماز گذارد. اين كار تقريباً همه روزيش بود.

از روزيكه با سردار، در بارهء آمدن پسرش صحبت كرده بود، چهارده روز ميگذشت؛ عصر بود و كاكاجمعه به نماز رفته بود. وقتي از مسجد برآمد، ديد كه مردم با جواني روبوسي و بغل كشي ميكنند. دلش شور زد و به طرف جمعيت روان شد، هنوز به جمعيت نپيوسته بود كه صدايي او را بخود خواند: "پدر جان! مه آمديم. چشماي كاكا جمعه برق زد و ديگر هيچ چيز را نشنيد، وقتي چشمش باز شد، ديد كه درخانهء خودش است و يگانه پسرش يعني نذير، بالاي سرش ايستاده و دوسه نفر ديگر، دوروبرش نشسته اند. با مشكل، صدايي را كه ميگفت:كاكا جمعه! چشمايت روشن كه نذيرجان آمده! شنيد و دانست كه چه واقع شده. از جا بلند شد و پسرش را به آغوش كشيده گونه هايش را غرق بوسه كرد و دو قطره اشك شادي از چشمايش، بر روي و سپس بر ريش انبوهش ريخت؛ اما نذير هق هق گريه مي كرد.

پدرش پرسيد: بچيم چرا گريه ميكني؟"  نذير، درحاليكه بغض گلويش را گرفته بود گفت: پدر! به خدا جان كه مه گناهگار استم،‌ از خاطر مه بود كه ننه ام زهره كفك شد. پدر جان! مره يكبار سرقبرش ببر، همي حالا‌ ببر!

كاكاجمعه گفت: بچيم! تو چه گناه داري؟ چيزي كه ده قسمت ما بود مي بينيم؛ ننيته خدا مغفرت كنه، خوب آدم نيكبخت بود، ده وقت جان دادنش نام توبه لبش بود.

  اما نذير، مثل ژاله و باران مي گريست. پدرش گفت: بخيز بچيم! پدرمُري و مادرمُري، ميراث است. صبا بخير  كه به نماز رفتيم، بعد از نماز ميريم سر قبرش!

 صبح روز بعد، پس از اداي نماز صبح، نذير و پدرش به طرف قبر ننهء نذير روان شدند. نذير، پيهم گريه ميكرد؛ وقتي به سرقبر رسيدند، نذير خود را به خاك ننيش انداخت و چيغ ميزد: مادر! تو از غم مه مردي، مه اي ملا‌متي ره كجا ببرم؟ مه سرتو ظلم كديم. ننه! مه تره كشتيم؛ كاش يكدفعه ديگه هم توره مي ديدم و برت ميگفتم كه چقدر از رفتن به ملك هايي بيگانه پشيمان استم و كتت ميگفتم كه چقدر رنج ديديم. مادر جان! مه پيشت كم استم! و آفتاب، بر آمده بود.

نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   • 

داستان: غریق دود

غريق دود

 

 

اين بار وقتي برات، به جرم مواد مخدر به زندان افتاد؛ براي اولين بار احساس ندامت كرد. براي اولين بار، چارديواري زندان، به نظرش محيط ننگ آلود آمد؛ وقتي به طرف ساير محبوسين ديد، براي اولين بار به فكرش گذشت كه آنها كساني اند كه از اجتماع طرد شده اند و ديگر هم اينها و هم اجتماع، از همديگر بيزار اند. ‌از خودش بدش آمد، و از هر چه دود و مخدرات است، احساس نفرت كرد و همانسان كه  خاموشانه به ديوارهاي شوره زده وسقف پائين آمدة زندان خيره شده بود، به گذشته ها برگشت؛ به گذشتة دور، به گذشتهء بيست سال قبل.  بيست سال به عقب رفت، تصوير بيست سال قبل را در ذهن خود زنده كرد و در يك روز تقريباً سردخزاني، مادرش را به ياد آورد كه گفته بود: "باز اي بچه تُخ تُخ مي كنه" و پدرش چپ چپ به طرف برات ديده و گفته بود: او بچه! چرا سُرفه مي كني؟ و برات  بادستپاچگي از جابرخاسته و گفته بود: هيچ پدر، يك كمي سينه ام يخ كده؛ اما پدر، با نگاه هاي سرد و شك دار، به او ديده و در دلش گذشته بود كه نكنه، اي بچه سگرت بكشه؟

ولي برات، خوب مي دانست كه آن سرفه هايي كه سبب ناراحتي پدر و مادرش شده بود، تاثير سگرت هايي است  كه در طول چند روز با سخي و مراد، دود كرده بود. در مقابل چشمان نگران مادر و پدرش به گل هاي قالين نظر دوخته بود و سخناني كه سخي همصنفي اش، در جريان چند روز برايش گفته بود، به خاطرش  گذشته بود: "او بچه برات! تاكي مثل اُشتك ها پيش ببويت استي؟ يگان روز بيرون بيا، مثل ما كلا‌نا يگان دود كش كوكه ده قطار جوانا داخل شوي!"  و برات؛ بازبان تقريباً طفلا‌نه، برايش گفته بود كه سخي جان! تو خودت هنوز خرد استي، صنف چار استي، سگرت خوب چيز نيست،‌ دگه تو هم نكش؛ ‌اما سخي، گپاي برات را به استهزا گرفته و گفته بود: "او بچه ما خورد چه استيم؟ يكدفعه سيل كو، ‌مه دوده مثل معلم دري ما از بيني خود كشيده ميتانم و در حاليكه دود سگرت را از سوراخ هاي بيني اش خارج ميكرد گفت: "برات جان! هنوز هم بگو كه ما خورد استيم؛ بگير بگير، بچيش! يك دود، كش كو! ‌بگير آدمه نمي كشه! باز تو از ما چه كم داري؟ جملهء آخر، تاثيرش را بخشيده بود و برات براي اولين بار، جرئت كرده بود كه سگرت را به لب گذارد. و در همين لحظه كه او غرق افكار خود بود، صداي پدرش تكانش داد: "او بچه! چرا سرت پايان اس؟ يك گيلا‌س او بتي كه حلق و گلونم قاق شده!" وقتي برات، براي آوردن آب از جا برخاسته بود، ‌پدرش با خود گفته بود: ني، اين بچه آنقدر خورد است كه نميشه در باره اش چنان افكاري را به خاطر راه داد. بسيار خورد اس، بسيار!  و در دل، مهر عجيبي راجع به او احساس كرده بود. وقتي برات آب را آورده بود؛ پدر، او را به آغوش كشيده و بوسيده بود.  واين بوسه، شك پدر را به يقين تبديل كرده بود؛ زيرا بوي سوختهء تنباكو، از سر و صورت برات، استشمام شده بود. پدر، ‌برات  را با يك حركت سريع، به طرف ديگر اتاق پرتاب كرده و به ناسزا گفتن پرداخته بود؛ ‌مادر كه تا آن وقت‌ خاموشانه نگران بود، يكباره به جوش آمده  و فرياد زده بود: او مردكه! ديوانه شدي؟ چه ميكني؟ و پدر، با  خشم چند مشت و لگد، به سر و پشت و پهلوي برات حواله كرده بود.

درين لحظه؛ صداي قاه قاه خندهء اطرافيان (زندانيان) رشتهء افكار برات را از هم گسست، سرش را بلند كرد،؛ در اطرافش چند تن را ديد كه بيشتر به اسكليت ها مانند بودند تا به انسان ها.

با ديدن اطرافيان و با درك اينكه در زندان قرار دارد، سخت آرزو كرد كه كاش همان روز، همان لت و كوب پدر، آخر كار ميبود و او امروز خود را در ميان ناسالم ترين افراد اجتماع درگوشهء زندان نميديد.  قاه قاه خنده، تكرار شد و برات ديد كه همه مي خندند، او هم خنديد؛ ولي از چرند و پرندهاي آنها هيچ چيز نفهميد و دو باره به فكر فرو رفت.  هنوز افكارش تمركز نيافته بود كه صدايي بخودش آورد كه مي گفت:

پدر شير! چرا چرتي استي؟ ايقه زود دل نمان، ‌هنوز يك هفته از آمدنت نميشه، باز وقت چرت زدنه شروع كدي، واي به جگر بيدرت كه نصف عمرشه، همي گوشه هاي تنگ و تاريك زندان خورده.

صاحب صدا كه همه بنگي خطابش ميكردند، خيلي حرافي كرد؛ ولي برات، بعد از شنيدن عبارت پدر شير! چيزي نشنيده بود،‌ چون او باشنيدن اين عبارت، به ياد اولين بار چرس كشيدن خود افتاد؛ به ياد يكي از شام هاي مهتابي آخر بهار كه او با سخي و مراد و چند جوان بيراه ديگر كه پسران ناخلف پدران شان بودند، به خانهء يكي از دوستان، مهمان شدند و يكي از آن جوانان بيراه كه چشمان گود رفته و دندان هاي فاصله دارش، نشان ميداد كه سالهاي متمادي را در اعتياد به سر كرده؛ در حاليكه كلمات را، كنده كنده ادا ميكرد، رو به ديگران نموده گفت: "پدرهاي شير! يك دود، كش كنيم كه اشتهاصاف شوه! باشنيدن اين جمله، مهمانان يك يك دانه سگرت از قطي ها كشيده، ماده اي را در كف دست هاي شان ميده كرده و آنرا در سگرت هاي تانيمه خالي شده پر كردند و بعد در حاليكه كلمات كليشه اي را به زبان مي راندند، سگرت ها را روشن كردند.

وقتي نوبت برات رسيد؛ اولين لت و كوب پدر و بعد چندين لت و كوب ديگرش، برق آسا از مقابل چشمان مترددش گذشت؛ ولي نتوانست از كشيدن چرس، خود داري كند. نميخواست كه سخي و مراد، حالا‌ نيز مانند طفوليت او را ترسو بدانند. با جرئت، سگرتي را از دست مراد گرفته، چند كش كرد و دودش را قورت داد. ‌لحظه يي بعد، سرش چرخيد و در مقابل چشمانش، چند حلقهء ‌خورد و كلا‌ن، ترسيم شد و اندكي هم برايش حالت تهوع پيش آمد كه زود از ميان رفت.  بعد از آنكه همه سگرت ها تاته كشيده شد، تصميم گرفتند كه براي گردش، چند دقيقه يي از خانه بيرون بروند.

در بيرون از خانه؛ مهتاب با نور افشاني سخاوتمندانه اش، جاده يي را كه دوطرفش با درختان سرو ناژو تزيين شده بود، روشنايي دلپذيري داده بود و برات و همراهانش، بايد از جاده مي گذشتند؛ ‌وقتي كنار سرك رسيده بودند، برات بوت هايش را از پاكشيده زيربغل زده، پتلونش را هم تا بالا‌ي زانوها برزده و با ناباوري و ترس، پايش را روي سرك قير گذاشته بود و در مقابل خود درياي بيكراني را ديده بود كه آب شفاف در آن جريان دارد. ‌پاي ديگرش را باز هم با ترس بلند كرده و باشدت به سرك كوبيده بود؛ ‌ديگران با ديدن حركات برات، به شدت خنديده بودند. بالا‌خره سخي كه دوست و همنشين سابقش بود، در حاليكه گرده هايش را محكم گرفته بود و از شدت خنده، كلماتش بريده بريده اداميشد، گفته بود: "او بچه برات، چه ميكني؟ چرا پتلونته ور زدي؟ ماره خو از خنده كشتي! و برات، با قيافهء حق به جانب گفته بود: سخي جان! تو... تو... نه... نه مي فهمي درياست،‌ دريا! ترميشم،‌ غرق ميشم!‌ از ين جمله اش، همه ضعف خنده شدند و يكي از كهنه كاران، از ميان صدا كرده وگفته بود: چه غرض دارين، بچه ها! به خيالم كه بار اولش اس، بانين كه كيف كنه،‌ نوسفراس.

صداي خندهء زندانيان، باز برات را به خود آورد؛ محبوسين، كلماتي ردوبدل مي كردند كه اكثريت آنها اصلا‌ً براي برات مفهوم نبود. كسي ميگفت وكسي مي خنديد، كسي خاموش وآرام گوش داده بود. برات، سرش را به زانو چسپانده چرت مي زد؛ ولي گويي كه بنگي، از سركل برات دست بردار نبود. او بايك حركت عجيب كه همه را وا داشت تا به جانب برات نظر كنند، از جا برخاست و به سوي او آمده گفت: او پدر! همي تو قطاره خراب كدي! نه مي گويي، نه مي خندي! چقه چرت زدي! بابيت مرده چه بلا‌؟ و برات، آهسته سرش را بلند كرده با صدايي كه به سختي شنيده ميشد، گفت: خودم مرديم، خودم، فاميدي؟ ايلا‌ كو ماره،‌ بان ماره، ده فكر خودما كه غرق... و ديگر چيزي نگفت. بنگي گفت: غرق چه؟ كدام غرق؟ طياريت غرق شده يا شانزده بيستت؟ همه خنديدند و اين بار، صداي خنده مانند بمي در مغز برات انفجار كرد، ندانست كه از دهنش چه مي برايد؛ فرياد كرد: نامردها! احمق ها! بدجنس ها! ديوانه شدم ازخندهء تان.

... وبعد از فحش وناسزاگويي يكباره زار زار گريست و دردمندانه گريست و به دنبال گريهء او در اتاق محبس، سكوت دردناكي حكمفرما شد؛ خنده ها در گوشه هاي لب ها خشكيدند و فرياد برات، تا مغز استخوان محبوسين كه همه معتادين و قاچاقچيان مواد مخدر بودند، كار كرد وهمه را به اشكريزي وا داشت؛ ‌دلا‌يل اشكريزي ها مختلف بود، هر كس بخاطر درد والم خود مي گريست؛ اما هر چه بود انگيزهء گريهء  شان فرياد دردناك برات بود كه به تعقيب آن، با صداي لرزان و مرتعش درحاليكه از لا‌بلا‌ي هر كلمه اش درد مي باريد، به بنگي  گفته بود: وطندار! ميفامي؟ ميفامي؟ مه ده ساله بودم كه براي اولين بار طعم تلخ تنباكو ره چشيدم و از همان روز، خوده با پدرم بيگانه احساس كدم. از آنروز به بعد ديگه پدرم، مره با چشمهاي مهربان نديد، آنروز آرزوهايي كه پدرم از مه داشت، در دود تنباكو غرق شد.

 مكثي كرد، ‌زهرخندي زد و گفت: گوش كنيد، مه بايد بنگي پدره بفامانم كه طياريم غرق شده يا شانزده بيستيم؟ يك لحظه فكر كرد، باز شروع كرد: بلي يك شو (شب) يك شومهتابي، مه چند ساله بودم؟ پوره بيست ساله، جواني  و طراوت و زيبايي خوده به دست خود غرق كدم؛ اما مي فامين؟ اين دود غليظ تر بود، آخر دود چرس بود. اين دود، زنده گيمه تاريك كد،‌ محبت مادر مه، از مه گرفت. مادرم مره دشنام داد،‌ مه هم دريغ نكدم، آنچه ازسي و دو دندانم آمد، برش گفتم و خانه ره براي هميشه ترك كدم. ‌آخر سياهي دودچرس، سپيدي شير مادرمه، از يادم برده بود. پدرم مره عاق كد و دين كد كه مره سر جنازه اش نگذارند، مه ديگه آواره شدم، دزدي كدم، را هزني كدم، به هزار و يك بد، مبتلا‌ شدم... تا كه بعد از چندين سال  بيگانه گي از فاميل، يك همراز ديگه يافتم. غيرمترقبه، قاه قاه خنديد؛ ‌اما مي فامين نام همراز نو مه چه بود؟ هيروئين بود، هيروئين! اين همرازم مره مثل پدرم لت و كوب نميكنه، تا به حال عاقم هم نكده، دوسال اس كه مه به كساني كه پدرشان، عاق شان كده ميفروشمش؛ اما او به مه دشنام نميته، در عوض برمه دود ميته،‌ دودميته كه چيره غرق كنه بنگي لا‌لا‌؟ طياريمه يا شانزده بيست مه؟ يا خودمه؟ جواب بتي بنگي لا‌لا‌! جواب بتي ني؟

بنگي در حاليكه چشمانش از تعجب، بزرگتر از حد معمول شده بود، ‌از سوالي كه چند لحظه قبل مطرح كرده بود؛ نادم بود و بادلسوزي يك پدر در حاليكه بغض گلويش را گرفته بود، سر برات دست كشيده گفت:

بچيم! همهء  ماره،‌ همهء ماره؛ ‌اي دود، ميخوايه كه زنده گي ماره غرق كنه.

سكوت مرگباري حكمفرما شد. شقيقه هاي برات، به طور چشمگيري مي پريد؛ تو گويي كه خون تمام بدنش در رويش جمع شده بود. دستانش سرد وكرخت شده بود، دستان سردش را به هم مي فشرد و از آنها ترق ترق صدا بلند ميشد. در همان حالت كه تشنج از اعضايش نمودار بود، رو به بنگي نموده گفت: لا‌لا‌! ميفامي كه سرم چند سير شده؟ ده سير شده ده سير! كل غم هاي دنيا به مغزم هجوم آورده، اين غم ها ميخاين مره نابود كنند!  جمله آخر را آرام آرام و به ناتواني يك طفل مفلوج، بيان كرد و اين عملش، به آرامش قبل از طوفان شبيه بود. همانطور كه آرام آرام، با خود صحبت ميكرد؛ از جا برخاست، چند قدم اينطر ف و آنطرف رفت، دستانش را به شقيقه هايش برد و آنها را محكم گرفته فرياد زد: ميكشمش، با اين دست ها خفه اش ميكنم! و با يك حركت عجيب، به ديوار زندان كه سايه اش در آن افتاده بود حمله كرد،‌ چند مشت و لگد به آن كوبيد،‌ از دستانش خون جاري شد؛‌ محبوسين ديگر، دستانش را محكم  گرفتند و مي گفتند چه ره مي كشي؟ كي ره ميكشي؟ كي ره خفه ميكني؟

اين سوال ها به نظر برات احمقانه آمد، ديگر خودش را از فرط خنده گرفته نمي توانست، از صداي خنده اش همه زندانيان و يكي دو پاسبان محبس، به نزديك اتاق آنها جمع شدند و برات، بدون توجه به آنها، بلند بلند در لا‌بلا‌ي خنده مي گفت: دوده مي كشم، دوده، دوده! دوده مي كشم!

فريادها بلند و بلند تر مي شدند؛ آن شب را هيچ يك از زندانيان، نخوابيدند و فردايش او را به ديوانه خانه بردند. در آنجا هم، وقتي يكي از همقطارانش سگرت مي كشد و دودش را به هوا پف مي كند،‌ برات به دود حمله مي كند و فحش و ناسزا مي گويد. وقتي دود، در فضاي آزاد محو مي شود؛ ‌برات، شادمانانه به ديگران مي گويد: ديديد! مه دوده كشتم و قاه قاه ميخندد!

نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   • 

شعر: خداى من

خدای من

 

چـــــرا خدای من این شهر از ترانه تهی است

فضای هستی اش از شعر، از فسانه تهی است

قنــاری هـا همــه جــا در ســــــکوت خوابیدند

و بـــاغ هــــا همه از رنگ عاشقانه تهی است

به کوچــه کوچهء این شهر رنگ رنگ دروغ

کتـــاب زنـــدگی از ســـوژه و بهانه تهی است

ســــتاره گــــان محــــبت افــــول را محــکوم

وزلف دختــــرکان از هـــوای شانه تهی است

کدام سرمــه بـدادنـــد به خورد خنیــــــــــاگر؟

که ازنوای خوشش هم سرای وخانه تهی است

نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   • 

شعر: چارتايي

  چارتايي ها

              

  

صدای پای بـــاران میشنـــــــــــوم باز

زدشت و دره توفان میشنـــــــــــوم باز

صدای جادو و نـــــــاز نگاهــــــــــت

بگوش دل ز دیـوان میشنـــــــــــوم باز

 ثور۱۳۸۶

***

 

 

رفتی و رفت رنگ ز باغ و بهــــار ما

بی پایـــه شد سقـــف سرور و قـرار ما

شهرازصدا تهی شد و منزل ها خموش

باز آ که باز گردد آن روزگــــــــــار ما

ثور ۱۳۸۶

***

 

نگاهم از نگاهت گرمي پاريـــــــــــنه ميخواهد

همان سال و همان فصل و همان آدينه ميخواهد

هواي با صفا و عطر بارانهاي نيســــــــــان را

براي روشن انديشان دل بي كينــــــــه ميخواهد

***

 

هـــــــــــــواي عاشقانه ترين حرص يادهايت را

به پيشواز بهـــــــــــــــــــــــاران ترانه ساخته ام

ترا ترنم باران، تــــــــــــــــــــــــرا حديقه عشق

ترا براه حقيقت بهانــــــــــــــــــــــــــه ساخته ام

***

 

به آستانه مهرت كه عمر باخـــــــــته ام

ترا چو سلسله يك فسانه بافتــــــــــــه ام

تو ساز و بربط عشقي و من مغني شوق

كه در حرير نگاهت چه ها نــــــيافته ام

نويسنده :نجیبه ایوبی |  لینک ثابت   •